تبليغاتX
:: دوستم! ::

:: دوستم! ::

سلام مجدد

انگار صد ساله از این نوشته هام میگذره...

چند وقت بود که دنیام دیگه رنگی نبود... دوباره داره قشنگ می شه ... خیلی چیزا عوض شده...

دوباره سلام دوستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 12:23  توسط پگاه  | 

من تا حالا نديدمش باهاشم حرف نزدم ... صداشو از روي آلبوم قشنگش شنديم ... گاهي وقتها مي تونم حسش كنم ... گاهي هم نه اما باهاش غريبه نيستم... مي دونم خيلي بزرگ بوده انقدر كه با نبودش هم بزرگيش پيداست ... عاشق ايران بوده ... و عاشق معشوق افسانه ايش... خودش روح رو قبول نداشته فكر مي كنم من وجودش و حس مي كنم... رنگش آبي كمرنگ... مهربون و خندون... اگر ناراحت بشه مثل شير غران و خروشان... سخت و محكم ... دوست داشتني و صبور... گاهي آروم و ساكت... شايدم باوقار... و هميشه صادق...
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 23:40  توسط پگاه  | 

سیس... آخه خوابه... نمی خواد کسی بیدارش کنه... انقدر وای میسه تا اون خودش چشماشو باز کنه... آخه اون مثل عروسکش می مونه...
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:27  توسط پگاه  | 

بعضي ها فقط يك راه بلدند... يك راه كه بيان توي قلبت ... فقط بلدند كه قلبتو بشكونند... ديگه واسه هميشه توي قلب شكسته ات مي مونند...
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 21:50  توسط پگاه  | 

داشتن با هم دعوا مي كردن اما صداشون نمي اومد، آخه كرو لال بودن... به نگاهاشون توجه كردم ديدم هر وقت يكيشون مي خواست چيزي با اشاره دستاش بگه و خيلي هم عصباني هستش اون يكي حتما توي صورتش و به چشماي ديگري نگاه مي كنه... اما من يا شايدم تو دوستم توي دعوا به هم نگاه نمي كنيم حتي صورتمونو مي گيريم يه طرف ديگه و داد و بيداد مي كنيم... اونا توي دعوا هم به هم عاشقونه نگاه مي كردن...
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 12:36  توسط پگاه  | 

دنيام شده اين رنگي... سبز، قرمز، آبي، زرد... خيلي قشنگ... رنگاي پر رنگ و زنده... يك سري حس هاي جديد يك سري حس هاي قديمي كه خيلي ازم دور شده بودند... همه چيز هم عجيب شده هم مهيج ... گاهي مي ترسم ... گاهي دلو به دريا مي زنم... گاهي فكر مي كنم كه مي خواد چي بشه... جوابي نمي خواهم پيدا كنم فقط مي پرسم و بعدشم خودمو مي زنم به يك راه ديگه و بهش فكر نمي كنم... هرچي مي خواد بشه، بشه... من كه يادم نمي ره دوستم، دنيام اين رنگي شده...
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 19:44  توسط پگاه  | 

واي كه چقدر اين جمله شنيدنش ناخوشايند هستش: "وقت تمام شد"

بهش فكر كن... هروقت اين جمله رو بگن يعني اينكه ديگه فرصتي نداري حالا هر جا باشه؛ سر جلسه امتحان... وقت ثبت نام در جايي... فرصت قرعه كشي توي بانك... پشت گوشي تلفن وقتي داري با كارت تلفن حرف مي زني... سر كنكور... گاهي اوقات هم توي زندگي، توي دوستيها، توي با هم بودنها ... هر جا و هر زماني كه بشنوي احساس مي كني كه ديگه كاري از دستت بر نمي آد چون اگر مي تونستي تا قبل از شنيدن اين جمله حتما كاري مي كردي اما اگر كاري نكني ديگه فرصتي نداري... بعضي جاها خيلي هم مهم نيست يا شايد باز هم بعد از مدتي فرصتي دوباره بدست بياري ولي... گاهي اوقات هيچ كاري ديگه از دستت بر نمي آد و خيلي برات گرون تموم مي شه...

دوستم هميشه سعي كنيم نذاريم به اين جمله برسيم... يك لحظه هايي رو نبايد از دست داد چون شايد اون موقع متوجه نشيم اما حتما بعدش خيلي پشيمون ميشيم... قدر همه وقتها و لحظه هامون بدونيم...تا هنوز وقت هست...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 0:29  توسط پگاه  | 

 

حتما تا حالا فكر كردي كه چقدر برف قشنگِ ، سفيدِ، پاك و ... اما اين خيلي جالبه كه بي صدا و ساكت‌ِ ...ِ خيلي وقتها مي شه كه توي خونه گرم و نرم نشستيم و تا وقتي كه نريم دم در پنجره نمي فهميم كه برف داره مي‌آد .... خيلي صبور ِ وقتي مي آد با صبر و حوصله ، آروم آروم مي شينه روي زمين و همه جا رو سفيد مي كنه....وقتي هم كه روي زمين مي شينه خيلي زود آب مي شه انقدر زود كه كسي نمي فهمه كجا رفت و كي آب شد ...

دوستم دوست دارم مثل برف باشم...

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 18:7  توسط پگاه  | 

هرکس دلش یه چیزی می خواست... یکی دلش پول می خواست... یکی سلامتی... یکی دلش می خواست پرواز کنه... یکی می خواست نفس عمیق بکشه... یکی ....

اما دوستم! اون فقط دلش می خواست زمینو بقل کنه و یک بار هم آسمونو ببوسه... فقط همین...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 21:45  توسط پگاه  | 

توی تاکسی نشسته بودم داشتم از پنجره بیرون نگاه می کردم... جلوی یک مغازه بزرگ یک پسر بچه که تو دستاش برگه های فال بود نشسته بود... خسته بود... بالای مغازه بزرگ نوشته بود "مسکن"... تا آخر راه به اون پسر بچه فکر می کردم... نفهمیدم کی رسیدم به مقصد...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 23:51  توسط پگاه  |